ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۹, دوشنبه

سیرت و سیمایِ پناهجو

اینکه پناهجو کیست، پرسشی است به ظاهر ساده اما همزمان واجد ابعاد حقوقی، سیاسی و اقتصادی در هم تنیده که ایضاح هر جنبه از آن مجالی مستقل و بحثهایی دقیق را طلب میکند. با این وجود سعی خواهم کرد تا به فراخور یادداشتی نسبتا کوتاه ، تصویری زیسته از دو سویه ی این مفهوم ارائه کنم. این تصویر را از رهگذر دو الگویِ بصری متفاوت از مفهوم پناهندگی که ذیل روایت ایدئولوژیکیِ واحدی مفصل بندی شده و از خروجی هایِ رسانه ای بازنشر میشود، ایضاح خواهم کرد. 



سیمای نخست؛ مهاجر/پناهجوی افغان و شهروند ایرانی

تصویر نخست برای ایرانیان تصویری است آشنا، مهاجر افغان؛ آنچه بر مشاغل سنگینِ بدنی ، بزه و طفیلی گری دلالت میکند. جامعه ی ایرانی سالیانی طولانی است که با پدیده ی مهاجرت از خارج به داخل آشناست که از میان دو موج عمده ی ِ مهاجرین عمدتا عراقی و افغانستانی ، این دسته ی دوم جایگاه ویژه ای در زبان و زندگیِ روزمره ی ایرانیان اختیار کرده است. جایگاهی که البته با وجود قرابت تاریخی و زبانی نه تنها به آنچه " همزیستی مسالمت آمیز " تعبیر میشود نینجامیده بلکه ناظر بر دون پایگی، دون مایگی و قرین سخیف ترین اشارات و استعارات زبانی گشته است. امری که گاه نحوه ی تلقی از واژه ی " افغانی " را مترادف با فحش و متناظر با تحقیر کرده است. مهاجر افغان همواره عنصری مزاحم تلقی شده که ضمن اشغالِ فضای حیاتیِ اشتغال ، بخشی از جغرافیایِ فرهنگی را مورد تهاجم خود قرار داده است.
این نحوه از روایت می تواند ریشه در شکلی به غایت تقلیل گرایانه از تاریخ دارد که ضمن به حاشیه راندن یا ناچیز جلوه دادن تضادهای طبقاتی و شکافهای سیاسی در درون واحد سرزمینی، نقش عامل خارجی را به یگانه عامل زوالِ و فروپاشی شاکله ی اجتماعی ارتقا میدهد.
همین روایت عام و عامه پسند است که جای نوعی کنکاش فلسفه ی تاریخی را در اغلب تاریخ نگاری های ایرانیان گرفته و با انکشاف حملات رعدآسای خارجی ، از ایضاح سویه های دیگر شانه خالی کرده است. این عامل در گذر زمان و با وجود انتشار تحقیقات عالمانه ی تازه نیز ، همچنان مقبول عام ترین توضیح دهنده یِ شکستهای پیاپی ایرانیان از امپراتوری هخامنشی و ساسانیان تا از تجریه ی ایرانیان در دوران قاجار است. فرایندی که در نهایت با شر پنداری زمین و زمان ، عامل داخلی را واجد سطح قدرتمندی از پالودگی میکند. میتوان ادعا کرد شکست تاریخی و با اهمیت خاندان صفویان از افاغنه ، می تواند یکی از پایه های تاریخیِ جدایی و تخاصم فرهنگی میان ایرانیان و مهاجرین افغان را مهیا نماید! همچنانکه عاملی نسبتا مشابه ولی با ابعاد بسیار عظیم تر ، پایه ای ترین وجه عرب سیتزی را در تاریخ بیش از یکهزار و چهارصد ساله ی اخیر مهیا کرده است.
اگر چه تقلیل دادن کل این پروسه به چنین پایه ای می تواند گمراه کننده باشد و فرض قوی را بر این گذاشت که دست کم بخشی بزرگ از ایرانیان با این روایت تاریخی نه آشنایی دارند و نه نزد خود به چنین انتزاع یا استنتاجی از تاریخ نایل شده اند، اما همچنان می توان نسبت به اهمیت بازتولید آن از سوی مدیران فرهنگی و امپراتوری های اقتصادی اصرار داشت.
همین پایه ی تاریخی می تواند از سوی مجریان سیاست و متصدیان اقتصاد رسمی ، به محوری برای بنا کردن وجوه ایدئولوژیکیِ خاصی در بازتعریف مفهوم پناهجو و فرایند پناهجویی و پناهندگی بینجامد. عدم نقادی جدی این شکل از تاریخ نگاریِ بیمارگونه و سکوت معنادار کسانی که خود را متولیان امر فرهنگ و سیاست می دانند به تقویت این گمانه می انجامد که بازتولید این پایه در وجوه اقتصادی و اجتماعی دوران حاضر می تواند واجد منافع متعددی باشد که از با اهمیت ترین و بنیادین ترین آنها می توان به ایجاد تنشهای کاذب و مهیب درون طبقه ی کارگر اشاره کرد.
از این جمله است دست و دل بازی اقتصاد دانان رسمی در تحلیل ریشه های بیکاری فزاینده در کشور. دست کم در دو دهه ی گذشته و با جدی شدن اجرای پروژه های تعدیل ساختاری در ایران ، و متعاقبا گسترش بیکاری و فقیر سازی جمعیت بزرگی از طبقه ی کارگر ، بازنمایی میلیونها مهاجر افغان به عنوان عاملی ساختاری در افزایش بیکاری به ترمی مقبول در دم و دستگاه جامعه شناسان و اقتصاد دانان تبدیل شده است. این مجموعه با نادیده گرفتن تمام پروسه ی استثمار همین مهاجران در طرحهای عمرانی و جهادی پس از جنگ هشت ساله، از آنها قربانیانی برای کسر کردن از توان دولت در اشتغال زایی و کنترل بیکاری بهره برده اند. در این فرایند افزایش سرکوب نظام مند کارگران مهاجر به کمک محرومیت مطلق آنها از هر قِسم تریبون صنفی و رسانه ای ، این امکان را فراهم میسازد تا کمترین مجالی در رابطه با کیفیت زیست، وضعیت دستمزد و ماهیت اشتغال آنها فراهم نگردد و همزمان با یاری گرفتن از مقاطعه کاران علوم انسانی ، آنها را به ویل " آسیبهای اجتماعی " تبعید می کنند. پروسه ای کامل که دیگربار ضمن مبرا داشتن عامل داخلی را از هر گونه کژکاری اساسی ، آن را به سمت " اتباع خارجی " سوق میدهد.
چرخه ی این فرایند که به حرفه ای ترین وجهی از طریق صدها ساعت برنامه سازی پیرامون جرم و بزه و ارتباط اتباع بیگانه با افزایش جرایم و نیز هزاران ساعت تبیلغات و ضد تبلیغات محسوس و نامحسوس وارد عرصه ی عمومی میشود در نهایت به بازتولید همان زمزمه ها و شبه استدلالهای تاریخی می انجامد. فرایند حاضر در این لحظه به تکوین یافته ترین شکل خود میرسد تا جایی که یک خانواده ی موجه ایرانی برای عبرت آموزی و حفاظت از فرزندان خود در برابر سرقت و سوء استفاده ی جنسی و ... آنها را از " افغانی " بهراساند. از همین روست که نه حمله دسته جمعی ساکنان روستایی در حوالی قزوین به مساکن مهاجران افغان به استفاده ی حاکمیت از قوه ی قهریه می انجامد و نه انتشار فیلمهایی از تحقیر مهاجران در پاسگاههای نیروی انتظامی باعث تحریک و ناراحتی افکار عمومی میگردد.
ساماندهی محلات جرم خیز با محوریت جمع آوری اتباع خارجی ، طرحهای ضربتی کنترل مواد مخدر با مرکزیت شدت عمل با مهاجرین، جمع آوری دستفروشان فاقد مجوز، تهاجم به املاک فاقد پروانه ی ساخت ، اجبار دانش آموزان افغانستانی به خوردن مدفوع و این اواخر اعزام داوطلب به جبهه های نبرد در سوریه ، که هریک فی نفسه می تواند دستمایه ی تحرک اجتماعی و جنبشهای حامی حقوق شهروندان باشد، در ایران همچون واقعیتی عادی در سپهر زندگی روزمره تبدیل میشود. این عادی سازی و عادی شدگی تا جایی قدرتمند شده که حتا دفاعیات معدود کنشگران سیاسی و اجتماعی در جهت دفاع از حقوق مهاجران افغان بعضا با هجمه ای شگفت انگیز از سوی افکار عمومی مواجه میشود و مدافعان حق زیستن در جایگاه خائنین به فرهنگ و هویت خودی قرار میگیرند.
چفت شدن این ابعاد فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی در نهایت ساز و برگ ایدئولوژیک مهیبی را برای زایش لجام گسیخته ی نژاد پرستی مهیا میکند و به عنوان نمونه به جایی میرسد که درست در روز کارگر بمثابه با اهمیت ترین و نمادین ترین لحظه ی اتحاد طبقه ی کارگر، شعارها و نمادهای بیگانه ستیزی در خیابانهای پایتخت حمل میگردد و خواست اخراج اتباع خارجی به یکی از اهم مطالبات برنامه ریزانِ این مراسم بدل میگردد.


سیمای دوم: مهاجر پناهجوی/ ایرانی
هر روز بیش از پیش، مرجع آشنایی ایرانیان با مهاجرت به خارج از کشور به بنگاههای معاملاتی انتقال مهاجر و شبکه های ماهواره ای عمدتا کاسبکار ایرانی متصل میشود.
عمده ی رسانه ها فارسی زبان نیز بر همان پالودگی فرهنگی ایرانیان اصرار دارند و وقتی پای مهاجرت یک ایرانی در میان بیاید، " فرار مغزها " را به عمده ترین وجهه ی مهاجرت تبدیل می کنند. در این روایت عام ، جستجوی نان و امنیت و سرپناه جای خود را به جستار علم و فتح قله های افتخار می دهد که گویی کارویژه ی ذاتی "نژاد پارسی" است . قومی ویژه که علم را به کف میآورد حتا اگر در ثریا باشد!
رسانه، " زندگی " مهاجر را نمایش میدهد نه شرایط "زنده بودن " و صیانت از بقا را. این رسانه ها به طور بی وقفه به بازنمایی موجی از ایرانیان می پردازند که اگر غمی در سینه داشته باشند جز غم دوری از "خاکِ آشنا" نیست . ( غمی که در فاخرترین شکل ممکن در چمدانی از خاک میهن متجلی میشود که پادشاه مخلوع پهلوی با خود به یادگار برده است ) در این نگاه غم غربت به رقت انگیز ترین شکلی جای اندوه حاصل از فقدان ماموا را میگیرد و خاطرات کدگذاری شده ی استادان دانشگاهی، پزشکان موفق و رئیس پلیسهای مدال آور همچون انباری از مهمات فرهنگی علیه اذهان عمومی به کار گرفته میشوند.
دوربین رسانه در خوش بینانه ترین حالت ، زمانی به زندگی مهاجر ورود میکند که بنا باشد مهاجر را حول میز "بفرمایید شام" نمایش دهد تا بیست سال قبل او را در صف غذای کمپهایِ پناهندگی از خاطرها بزداید. (خاطراتی که بزعم آنها فاقد اهمیت است و باید فراموش شود. مداقه بر این خاطرات مانع موفقیت و طی پله های ترقی است. پس "مثبت اندیش باشید ") رسانه ی فارسی زبان " پرشین استار آینده " را جستجو میکند نه مهاجر لب دوخته ای را که در هفت آسمان ستاره ای ندارد. رسانه به رستوران ایرانیان موفق میرود و حتی المقدور زیست پرولتریِ گارسنهای ناموفق و نظافت چیهای پشت صحنه را به تصویر نمی کشد تا خللی در تصویر پالوده ی ایرانی موفق ایجاد نشود. ( البته رسانه همزمان چنان اعجازی دارد تا همان گارسن و نظافت چی در پایان هر ماه پول دسترنج خویش را در کنسرتهای "ستارگان موفق" و هموطن هزینه کند! ) مَخلص آنکه رسانه و اضلاع سه گانه ی ایدئولوژیک با حذف زیست ناشهروندان و مطرودان ، ایدئولوژی بیگانگی و تبعیض را به راحت الحلقومی بنام نوستالوژی تبدیل میکند تا مزاج کارفرمایان و خیل جمعیت جویای کار و ناامیدانی که امید به جاروکشی در خیابانهای فرنگ بسته اند دچار اختلال نشود.


سیمای سوم: مهاجر در نگاه روشنفکر ایرانی

با توجه به فقدان فضای حیاتی و اهتمام جدی برای کنشگری سازمان یافته ی سیاسی و اجتماعی ، هر از گاهی اشتغالِ عموما مجازی در یکی از حوزه های عمل اجتماعی ، به نوعی عامل هویت ساز برای برخی از افراد و جریانات تبدیل میشود. در این شرایط است که برخی بدون لحاظ کردن نقادی اساسی از ساخت و بافت برسازنده ی تبعیض ساختاری ، تنها با الصاق خود به برندهای مختلف بازار فرهنگی مدعی کنشگری و آگاهی طبقاتی می شوند. از همین روست که گاها همان برداشتهای راست روانه در سیمای کسانی متجلی میشود که خود مدعای حمایت از حقوق پناهجویان را دارند. این افراد که می توان ادعا کرد فاقد کمترین تجربه ی مستقیم مداخله گری در حوزه ی زیست پناهجوی افغان هستند گاها با استفاده از داده های خام همین سبک زیست ، خود را در مقام رهروان خلاف جریان اصلی اجتماع نشان میدهند. آنها اغلب در مقام کری خوانی های سایبری ، از مهاجران افغان دفاع میکنند ولی در لحظه ی چالشهای نظری قادرند تا هم طبقه و همرزم سابق خود را تنها به جرم خروج از کشور مورد مواخذه قرار دهند و تا جایی پیش روند که در مقام یک مامور مالیاتی دولتی بورژوایی بابت دریافت کمک هزینه های دولتی به تحقیر این افراد بپردازند.
عجیب خواهد بود مشاهده ی برخی مجادلات از سوی کسانی که همزمان به قطع یارانه های فرودستان توسط دولت معترض اند ولی نسبت به دریافت کفِ یارانه های دولتی توسط رفقایشان در سرزمینهای دیگر معترض اند. در واقع استدلال پیش گفته در باره عدم آگاهی از کلیت ساز و کارهای تضاد طبقاتی باعث میشود تا حتا برخی از چپگرایان ایرانی ، در لحظه ی مباحثات سیاسی با طرف خارج از کشوری، با همان استدلال اقتصاد دانان لیبرال و نئولیبرال ، حملات شخصی خود را مستدل کنند. بنابراین می توان پرسید آیا اکتویستهای اجتماعی و سیاسی نیز تحت تاثیر همین تهاجم ایدئولوژیک قادر نیستند از متافیزیک اضلاع پیش گفته عبور و روی دیگر واقعیت را مشاهده کنند؟
اینطور فکر نمیکنم! بر این اعتقادم آنها که با فراغ بال و در زمان رسیدن به تسویه حسابهای شخصی و بدون کمترین تعهد طبقاتی ، چنین شبه چالشی را پیش میکشند تنها زیر ردای چپگرایان مخفی شده اند و تبهکارانه از موضع یک فعال طبقه ی کارگر به فرودست ترین لایه های طبقه ی کارگر حمله میکنند؛ به پناهندگان. در این تهاجم همچنین رویکرد مخاطره آمیزی ناظر بر کشیدن مرز میان طبقات اجتماعی ذیل گفتمان ملی وجود دارد. امری که باعث میشود یک فعال طبقه ی کارگر ، دیگر عضوِ این طبقه را با اتهام باطل زیستن در جغرفیای دیگر از دور مباحثه و مبارزه خارج کند.
اما در کنار این بخش بی نهایت کوچک بخش بزرگی از این فعالان به درک صحیحی از وضعیت پناهجویان نیاز دارند. درکی که چنانکه گفته شد مورد هجمه ی بی وقفه بنگاههای اقتصادی و ایدئولوژیک است و در عین حال از دریافت هر گونه روایت خلاف آمدی محروم است.
معتقدم بخش بزرگی از این آسیب از کم کاری نسلهای پیشین مهاجرین و پناهجویان سیاسی ایرانی مایه میگرد که زیاده از حد و گاه به اغراق زیست خود را در زیست سیاسی ایران فشرده کرده اند. این فشردگی دست کم دو آفت فوری در بر داشته و دارد:

اول: باعث شده تا رویکرد ضد سرمایه داری به رویکردی عمیقا سرنگونی طلبانه تقلیل یابد و مصادیق تهاجم کاپیتالیسم تنها به بالاترین نقطه از هرم حاکمیتی سیاسی و مذهبی در ایران محدود شود. 

دوم : آنکه این رفقا کمتر توانستند تا به عنوان کنشگری فرا مرزی و فرا منطقه ای در رخدادهای سیاسی جامعه ی تازه دخیل باشند و نقش مداخله گر فعال را ایفا کنند. 

چنانکه پیداست وضعیت فوق خود به نقطه ی اشکالی در لحظه ی اتصال فرامرزی میان فعالان داخل و خارج از ایران تبدیل شده است و قطعا با بند بازی و فرصت طلبی حاکمیت هر روز عمیق تر گشته و خواهد گشت.
با توجه به آنچه گفته شد می توان به طرح ایجابی کلی ای رسید که نیازمند بررسی همه جانبه و تعمق بر تمام استعدادها و امکانات مداخله گری باشد.
آلتوسر اعتقاد داشت لازمه ی همراهی یک خرده بورژوا با پرولتاریا، نفی خودِ طبقاتی است. تا زمانی که تمام خرد و ریز و تعلقات خرده بورژوایی نفی نشود هر آنچه نوشته و عمل می شود یحتمل در نخستین بزنگاه راستین دود میشود و به هوا میرود. از این روست که این شرایط را می توان چنانکه فریره در اثر درخشان خود " آموزش ستمدیدگان " ایضاح کرده است، بازآفرید. طبق تجربه ی فریره برای همراهی با تهیدستان اتخاذ موضعی از بیرون همواره روشنفکر یا کنشگر را جایی ورای سوژه ی اجتماعی قرار میدهد. در حالی که او می بایست ضمن نفی این موضع عمودی ، از سطح "گفتگو به"، به ساحت "گفتگو با" فرود آید. اگر در موقعیت نخست فرد به عنوان کنشگر اجتماعی خود را واجد خصایلی نظیر آگاهی طبقاتی می داند پس توقع دارد تا جامعه ی هدف با عنایت به درک این خصلت، دنباله رو او باشد. اما تنها در ساحت دیگر است که او همانقدر خواهد آموزاند که خواهد آموخت! از آنجمله است که ؛

در وضعیت پناهندگی می توان دریافت مسئله بر سر تغییر عرصه ی جغرافیایی ، از جایی در جهان به دیگر جایی در همان جهان نیست، بلکه مسئله مطلقا بر سر تفاوت میان دو جهان است. جهانی آشنا که در متن آن بالیده و تلاشت را به کار می بندی تا به حاشیه ی آن نفوذ کنی و جهانی که در منتهی الیه حاشیه ی آن تمام توانت را به کار می بندی تا خودت را تنها گامی از حاشیه بیرون بیاوری.


در وضعیت پناهندگی ، انسانِ پناهجو هستنده ای است نوباوه! نوزاد چند روزه ایست که به طور غریزی می اندیشد بی آنکه بداند اندیشیدن چیست. انسانهای که به تنهایی هبوط میکند. هبوطی راستین و تراژیک به سرزمین بی سازمان! در واقع فقدان سازمانهای جمع محور در وضعیت پناهندگی برای نخستین بار انسان را با دهشت جهان بدون سوسیالیسم مواجه می کند. گرچه در جهان دیگر ، در جهانی که از آن آمده است نیز خبری از سوسیالیسم نیست، لیکن ژرفنای آشنایی با روابط اجتماعی خُرد ، شبکه ی متنوع و وسیعی از دوستان و آشنایان را میسازد. قرابت با نشانه های شهری و اِلمانهای محلی ، غربت هستی شناختی جامعه ی پسامدرن را تعدیل و تحمل پذیر می کند. و در فقدان تمام اینها، حتا قبل از رخ به رخ شدن با تبعض نهادی، نگاهها ، رنگ پوستها ، نحوه و فرکانس ادای کلمات ، آدرسها، و هر چیز دیگر به ترس می انجامد.
این ترس اما از منبعی دیگر نیز تغذیه میکند. از همان سرزمین مبداء. جایی که بیگانه هراسی بمثابه ی ارث دست به دست شده است. رسوباتی چنان عمیق و نهادی شده که انسان پناهجو به طور بدیهی و غریزی توقع دارد تا اکنون بر علیه خودش نیز به کار بسته شود.
شناخت ترسها و ضعفهای انسان بی ماموا ، بی سامان و بی سازمان می تواند شناخت هر چه بیشتری از واقعیت ساری در اعماق طبقه ی کارگر را تسهیل کند. واقعیاتی که در فقدان آنها جنگهای زرگری خود را در کسوت آنتاگونیسمهای حاد باز می نمایانند و چنان هراسی ایجاد می کنند که می پنداریم راهی برای مهار آنها وجود نخواهد داشت. وضعیتی چنان حاد که بر اساس برخی مصداقهای فوق الذکر، می تواند سطوحی از مخاطره آمیز ترین ترمهای راست افراطی را به درون جنبش چپ تزریق کند.

منتشر شده در منجنیق شماره بیست و یک
لینک دانلود نسخه ی پی دی اف با دو مقاله ی دیگر در همین رابطه از هژیر پلاسچی و مینا خانی
http://manjanigh.org/wp-content/uploads/2015/07/falakhan21.pdf

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

مالِ مردم در جیب " مشهد مال "



بسیاری از نهادهایی که ذیل نهادهای سنتی طبقه بندی میشوند ، اکنون به غول پیکرترین بخش از بورژوازی مستغلات ایران تبدیل شده اند و عملا واجد خصائل بنگاههای سرمایه داری هستند. یکی از عمده ترین این نهادها آستان قدس رضوی است که اگر زمانی به فراخور منطق سیاسی دوران ، سرمایه های خود را در حوزه هایی ظاهرا خدماتی-اجتماعی هزینه میکرد اکنون به تناسب تغییر تابوهای مصرفی مجموعه ی بزرگی از اماکن رفاهی و تفریحی را به مجموعه ی دارایی های بی انتهای خود افزوده است. آستان اما همانگونه در ساحت معنوی آغوش را به روی مردم گشوده است ، در ساحت مادی نیز اشتهای سیری ناپذیری به بلعیدن بدیهی ترین حقوق مادی و معنوی مردم دارد. 



اشتهای آستان که اخیرا بواسطه ی پیدا کردن مال ها و مراکز خرید به شدت فعال شده است پس از اتمام نسبی پروژه ی " مشهد مال 1" ، برآن شده است تا هر آنچه از فضا پیرامون این پروژه وجود دارد را نیز به تملک درآورد تا ساخت مجموعه ای از هایپرمارکتها و ... را به انجام برساند که به گفته بازوهای تبلیغاتی آستان " در سطح استانداردهای بین المللی مانند کشورهای آمریکای شمالی " خواهد بود . پروژه ای که در دو قطعه زمین به مساحت‌های حدود 65 هزار متر مربع و دیگری 19 هزار متر و با مشارکت موسسه مالی عسکریه (و به گفته ی برخی رسانه ها ؛ بانک تات )، آستان قدس رضوی، گروه روتانا دبی و به طراحی مشاور کانادایی در حال انجام است. مجریان این پروژه ی عظیم در تازه ترین اقدام خود شروع به تخریب قریب به هفت هکتار از فضای سبز ( باغ روتبال ) و قطع درختان کرده اند تا نشان دهند ترکیب قدرت و میل بی پایان به بازتولید ثروت هیچ مانعی را در سر راه خود تحمل نمی کند. ( البته در سال 83 برای احداث فاز نخست همین پروزه و در حاشیه خیابان جانباز بیش از 2700 اصله درخت قطع شده است ) این در حالی است که طبق اظهارات اعضای شورای شهر ، مشهد " از نظر میزان فضای سبز رتبه آخر را دارد و مردم این شهر سال گذشته حدود ۱۴۰ روز هوای ناسالم تنفس کرده اند. " 



اخیرا اعضای شورای شهر پس از کسب گزارش و بررسی از محل وقوع جرم دستور توقف موقت این پروژه را صادر کرده اند. اما اگر فکر میکنید که این مداخله بابت نگرانی مسئولان شهری بابت حق مردم به شهر بوده است سخت در اشتباهید! در واقع شهرداری که پیشتر زمینهایی را توسط آستان از دست داده است ، اکنون در حال معامله با با مجریان پروژه است تا در ازای آزادسازی طرح ، 22هزار متر زمین از آستان قدس رضوی دریافت کند. (و البته بهتر است بدانید که این بیست و دو هزار متر در ازای فضایی است که پیشتر توسط آستان تصرف و به ساخت " هتل هما " اختصاص داده شده است ) البته پیش بینی کار چندان صحیحی نیست ولی میشود حدس زد که در زمین دریافتی جز یکی دو پارک مسطح و نصب تعدادی آب نما و تیرچراغ برق ، کاری انجام نخواهد شد مگر اینکه شهرداری نیز بتواند راسا پروژه ی هایپر مارکتی را به نام خود بالا ببرد. در همین باره باید این نکته قابل تامل اشاره کرده که مسئولان شهری مشهد ادعا می کنند مصوبات مربوط به تغییر کاربری و ... در زمان شهردار قبلی انجام شده است و اکنون کاری از دست آنها ساخته نیست و جالب اینجاست شهردار قبلی کسی نیست جز " سید محمد پژمان" که هم اکنون در سمت معاونت وزارت راه و شهرسازی مشغول به کار است.




در واقع این قبیل مواجهات نشان میدهد که مجموعه متصدیان شهر که متفقا نیز داعیه ی پاسداشت حقوق مردم را دارند ، با استفاده از سرمایه ی اجتماعی که در اختیارشان قرار گرفته و با تصرف فضاهای عمومی متعلق به مردم در حال رقابتی اقتصادی با یکدیگر هستند. نشانه های عینی  از مداخلات ، دست اندازی ها و تصرفات آنها بر انضمامی ترین ابعاد زیستی شهروندان، می تواند جدی ترین دلیل باشد بر کذب بودن ادعاهای آنها در جهت تحقق حقوق شهروندی. در همین رابطه هر ذهن آگاهی میتواند از خود سوال کند شهرداری که با نقض آشکار حقوق مادی و معنویِ شهر ، منافع یک کارتل اقتصادی را تامین کرده است واجد چه صلاحیتهایی است که در دولتی مدعی مبارزه با فساد به سمت معاومت وزیر ارتقا پیدا کند؟ آیا این بخشی از توهم توطئه خواهد بود اگر بگوئیم چنین ارتقایی نمی تواند بدون ارتباط با لابی گریِ کارتل هایی از جنس آستان قدس باشد تا پروژه های اشغالگرانه ی خود را با آسودگی خاطر بیشتر پیگیری نمایند؟

باغ ۶.۵ هکتاری قربانی «جهان مال» می شود
http://goo.gl/leumuZ
ابعادی دیگر از پروژه جدید آستان قدس
http://goo.gl/1Vs4ZL
 قطع شبانه درختان يک باغ در مشهد
http://goo.gl/SzioKM
مشخصات پروژه ی مشهد مال
http://goo.gl/WrVxIW
ليست پروژهاي درحال اجرای آستان قدس
http://goo.gl/qWZvpS
شهر مشهد چه نیازی به «مشهد مال» دارد؟!
http://goo.gl/87eOe0


ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

پوپولیسم ما و پوپولیسم آنها


علی علیزاده در صفحه ی فیس بوک خود متنی منتشر کرده است تحت عنوان " نژاد پرستی آنها و نژاد پرستی ما " که ظاهرا از نخستین واکنشهای جدی یکی از روشنفکران ایرانی نسبت به کشتار بی سر و صدای پناهجویان شمال آفریقا در آبهای مدیترانه محسوب میشود. متن از دو بخش تشکیل شده است که به هیچ وجه نمی توان با نیمه ی نخست آن سر ناسازگاری داشت چه اینکه علیزاده بدرستی به برخی فاکتهای کمی و کیفی در رابطه با تعداد قربانیان سیاستهای ریاضتی و مهاجر ستیزانه ی اتحادیه اروپا یا به تبعات حمله ی نظامی غرب به لیبی ارجاع داده است. ( البته مشخص است که نه حملات متوحشانه ی غرب و نه تبعات آن قابل تحدید به مورد لیبی و یا مرگ پناهجویان نیست و لابد علیزاده نیز به جهت اختصار و اضطرار دست به گزینش زده است ) . اما نیمه ی دوم متن پیش گفته نه تنها به شکلی خلق الساعه در امتداد قسمت نخست می آید بلکه در همان چند پاراگراف نیز با مجموعه ای از گزاره ها و احکامی مواجهیم که بیش از آنکه در صدد ایجاد پیوندی منطقی با داده های نیمه ی نخست باشند، بیشتر به تشویشی برآمده از انباشت عصبانیت در برابر مواضع و موضوعات سیاسی متنوعی می نماید که فرصت کافی برای بروز نیافته اند. از این روست که شاهدیم علیزاده به ناگهان از جایگاه روشنفکری متعهد در قبال بدنهای رنج کشیده ی پناهجویان به زیر می آید و از همان اندام رو به احتضار و در آستانه ی تدفین نقطه ی عزیمتی برای تسویه حساب سیاسی خود با برخی جریانات سیاسی برمیسازد. بی آنکه قصد داشته باشم حکمی اخلاقی در این باره صادر کنم، می توانم متن وی را بمثابه ی نمونه ای کلاسیک از سیاسی نویسی های روشنفکران ایرانی قلمداد نمایم که بدون وفاداری به شعور مخاطب ، سعی می کند در کوتاه ترین مجال ممکن انبوهی از مقدمات و مداخل را برای استخراج نتیجه ای گردآورد که از پیش معلوم است!
پای چوبین نحوه ی استدلال ورزی علیزاده از همان سطر نخست نیمه ی دوم متن لنگی خویش را به که بازمی نمایاند، جایی که او نیز همچون خوش صحبت ترین تحلیلگران سیمای ملی برای نقد یک قبح و خطا بر دهها قبح دیگر ماله میکشد و یا به خلق دوگانه سازیهای الله بختکی می پرازد. از همین جنس است دوگانه سازی او پیرامونِ " نژاد پرستی ". به ظن علیزاده " واعظان سکولار " - که تا اینجا معلوم نیست چه کسانی اند- سعی دارند " تا به صورتی آزمایشگاهی «نژادپرستی» ایرانیان را به اثبات رسانند اما طرفه آنکه خود نیز بفاصله ی یک نقطه و با استعانت از همین فاکتهای آزمایشگاهی (منتهی با استمداد از نوعی پوزیتیویسم اخلاقی) برای ابطال گزاره ی قبلی آماده میشود. او با ارجاع به مهاجرت میلیونها آواره ی عراقی و افغانستانی در برهه های تاریخی متفاوت به ایران ثابت می کند که ایرانیان بدین مردمان " پناه داده‌اند " و یا ایشان را " پذیرا شده اند " در حالیکه همزمان از " اقتصادی غیرتوسعه‌یافته و شکننده‌ " نیز در رنج بودند. باید از نویسنده ی این متن پرسید آیا این مهاجران از دولتهای جمهوری اسلامی چیزی به نام مزایای پناهندگی در هر دو شکل اقتصادی و حقوقی آن دریافت داشته اند؟ آیا کودکان آنها توانسته اند در مدارس عادی تحصیل کنند یا از امکانات بهداشتی مانند یک " نا شهروند " ایرانی بهره بگیرند؟ آیا ارجاع به میلیونها کودک کارگر افغان که بیرون از چرخه ی آموزش هستند ، برداشت کردن از نتایج " آزمایشگاه " واعظان سکولار محسوب میشود؟ آیا این مهاجران در مقام دون پایه ترین لایه ی طبقه ی کارگر ایران و با اشتغال سیاه در سخت ترین و ویژه ترین مشاغل تولیدی و خدماتی به گردش چرخ اقتصاد شکننده ایران کمک نکرده اند ؟ (مگر اینکه مانند دست راستی ترین مخالفان سیاستهای پناهنده و مهاجر پذیری معتقد باشیم این افراد خود باری بر اقتصاد ملی هستند و از توبره ی ما پول مفت می خورند) ثبت سالانه چندین مورد حمله ی مردمی به محلات افغان نشین، کولی نشین و ... و تفکیک زندانیان افغان از ایرانی ، و وجود کمپهای مخوف نگهداری پناهجویان اخراجی ، تعیین استانها و پارکهای مجاز بر حضور افاغنه و ... ناظر است بر مطالعات جامعه شناسان مقاطعه کار؟! و آیا تمام اینها با یک استنتاج عمیقا انتزاعی حل و فصل میشود ؛ " باید در کنارشان برای حقوقی برابر مبارزه کرد. "
علی علیزاده عامدانه یا عجولانه به شوخی خطرناکی با " راسیسم " مشغول میشود. راسیسم در این جهان عاری از اشکال عالی مقاومت و سازماندهی از معدود ساحتهایی است که بر سر طرد آن اجماع نسبی وجود دارد و خوانش و فهم ذات قبیح آن از برساختن دو گانه هایی نظیر " نژاد پرستی ما و نژاد پرستی آنها " بی نیاز است ؛ چرا که راسیسم راسیم است چه در شکل ایرانی و آسیایی و چه در شکل آمریکایی و اروپایی. مرگ ناشهروندان آفریقایی دقیقا نقطه ای است که روشنفکر می تواند/می توانست با نقد تمام سویه های پلید و ماهیت رعب انگیز آن فارغ از قومیت محوری به تقویت جبهه ای جهانی برای مقاومت در برابر تمام اشکال دیگرهراسی باری رساند نه اینکه برای کسب اقبال عمومی ، با انکشاف دوگانه ای سطحی امکان بازتولید این گفتمان را در سطحی دیگر تسهیل کند. علیزاده نه تنها از چنین مهمی امتناع می کند بلکه بی نیاز از ایضاح یا دست کم اشاره ای به ریشه های تاریخی ، اقتصادی و نیز نقش بنیادین امپریالیسم در جنگهای زرگری خاورمیانه، قدمت و ژرفنای اختلاف و نزاع میان اقوام منطقه را به شکلی ساده سازانه به " سی و پنج سال گذشته " فرو میکاهد. چنین تقلیل گرایی بدفرمی انسان را به یاد خطابه های سلطنت طلبانی می اندازد که در فراغ جاه و جلال و فنا شدن فرصت مفت خواری، سه دهه است در حال نشخوار کردن گزاره های سخیف " زمانی ایرانی با همه ی جهان دوست بود " و " زمانی همه از ما حساب می بردند " هستند. در پرتو تیره ی چنین گفتمانی است که ترکیب مجعولِ " تحقیر شدگی منطقه‌ای " خود به یادآوردی از " تحقیر ایرانیان در برابر سپاه اعراب پابرهنه " بدل می شود. حتی در صورتی که بخواهیم به شکلی همدلانه با گزاره ی فوق برخورد کنیم می بایست از علیزاده بپرسیم که چه میزان از این تحقیر شدگی زاییده ی حکومتی است که در ایران بر مصدر قدرت نشسته است و خود یک پای ثابت در پروسه ی بازتولید جدال عرب و عجم و شیعه و سنی بوده است و آیا سرکوب اقلیتهای مذهبی - و خاصه همین اقلیت سنی - در این استنتاج جایی دارد یا خیر؟
اِشکال کار علیزاده در جاییست که دوگانه ی از پیش مفروض خود را چنان به حتم باورپذیر کرده است که در جایی دیگر از متن خود می گوید " با هیچ متر و معیاری نمی‌توان صحبت از نژادپرستی سیستماتیک در میان ایرانیان کرد. " چنانکه پیشتر گفتم "فاشیسم " خود معیاری تواند بود برای سنجش عملکرد ملتها و دولتها در قبال سایر اقوام. چنانکه اگر تمام مولفه های فاشیسم و راسیسم را برای سنجش میزان نژاد پرستی ملت ایران بکار گرفته باشیم خواهیم توانست نسبت به قوت و قدرت جوهر بیگانه هراسی و یا میل آن به تخفیف و تعدیل آن حکم کنیم.
پایان بندی یادداشت کوتاه علیزاده نیز خود حدیث دیگری است که از فرط سطحی بودن و یا عنادورزانه بودگی این پرسش را به ذهن متبادر می کند که روشنفکری نظیر او چطور می تواند تنها در خلال چند صد کلمه این تعداد صغری و کبری را بی مهابا در یک تشت ریخته و از آنها آشی در هم جوش سازد؟! بخصوص اینکه ناگهان می بینیم علیزاده کل این پروسه یعنی سنجش میزان دوز راسیسم در میان ایرانیان را به " کاسبان جنگ و تحریم " نسبت میدهد و این همان استنتاجی است که او کل متن خود را حول آن ساماندهی کرده است. می توان ادعا کرد پناهجویان و پردازش کل بندهای متن او دستمایه ای بوده است برای کشیدن حصار بر دور همین نتیجه گیری. در این خصوص می توان گفت که ؛
این متن برای علیزاده کادکرد یک نیشگون سیاسی را دارد تا نشان بدهد که مخالف جنگ و تحریم است و روشنفکری آن بخش از ایرانیان را نمایندگی می کند که نه تنها نسبتی خاص با نژاد پرستی ندارند، بلکه به اتفاق در موضع خلقی صلح جو و با مکانیزم مشارکت در هر فرمی از انتخابات ریاست جمهوری در برابر تحقیر فرهنگی و نظامی ایستادگی می کنند. 
او با اختلاطی بی نهایت تاسف برانگیز (که امیدوارم از سر فراموشی باشد نه عمد) نقادی نژاد پرستی را به کاسبی جنگ و تحریم گره میزند تا پیشاپیش منتقدین را مرعوب احساسات جمعی مخاطبین کند. اینجا دیگر افتضاح به معنای واقعی رخ داده است. اما او نیاز به یادآوری دارد که جدی ترین لابی های ایرانی حامی جنگ و تحریم در غرب ، دقیقا دست راستی ترین و نئولیبرال ترین جریانات سیاسی اپوزیسیون هستند که خود تا فیها خالدون در گنداب دوگانه سازیهای کذب دست و پا میزنند. از قضا چپ ترین جریانات مخالف هر شکل از نژاد پرستی همواره در صف نخست مخالفت با تحریم اقتصادی و جنگ بر علیه مردم بوده اند با این تفاوت که مانند علیزاده تمام راههای منجر به تغییر را از کانال شرکت در هر شکلی از انتخابات پیدا نکرده اند. (من کل این تلاش را نوعی انتقام جویی علیزاده از چپ رادیکال می دانم که قایل به دوگانه های معیوبی نظیر چپ دموکرات و چپ غیر دموکرات نیست و بر هسته های عمده و اصلی مبارزه ی طبقاتی تاکید بی چشم پوشی دارد ) بهر روی تاسف برانگیز است که آن نیمه ی نخست ستایش برانگیز در متن علیزاده نهایتا به ملغمه ای نظیر سخنرانی های محمود احمدی نژاد تبدیل میشود که همواره از طرح مقدماتی درست (مانند مخالفت با صهیونیسم، ناعادلانه بودن ساختار شورای امنیت و سازمان ملل و چپاولگر بودن کشورهای شمال ) ، به ارتجاعی ترین نتیجه گیریهای ممکن میرسید . شکلی بی نهایت بدقواره از پوپولیسم که مردمی را ستایش میکند که قرار نیست نقد بشوند و خلاف آمد زیست همیشگی خود بشنوند و بیاموزند.


لینک یادداشت علیزاده در فیس بوک :
https://m.facebook.com/photo.php?fbid=10153355663622784&id=525672783&set=a.104683657783.120286.525672783&source=48

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۷, پنجشنبه

چه کنیم که چنین نشود یا چه باید کرد تا چنان شود؟!

چند سطری به بهانه ی جایزه ی حقوق بشریِ " مسیح علینژاد "

آدم شکاک و بدبینی هستم! البته به منطق پس پشت تمام جوایزِ حقوق بشری و تحسینهایِ آدمهای سر ذوق آمده. همیشه هم به هر بهانه و مناسبتی، نیش و کنایه ام را زده ام به این جماعت. از همین رو از وقتی پا را از ایران بیرون گذاشته ام، تماسی با این قبیل سازمانها نداشتم. با این وجود ، تماسها هرگز از طرف این سازمانها یا رسانه ها قطع نشده است. گاه و بیگاه نامه ای، مسیجی یا تلفنی داشته ام که بیا و در فلان سمینار وراجی کن یا برای بهمان تریبون چیز بنویس. اولش به خودم بدبین بودم. مثلا سوال میکردم آخر چرا "بی بی سی فارسی" باید به من پیشنهاد یادداشت بدهد؟ مگر من چه خبطی کرده ام که اینها فکر میکنند به دعوتشان لبیک میگویم؟ چرا العربیه باید فکر کند من به چنان قهقرایی گرفتار شده ام که برای آنها یادداشت بنویسم؟ چرا باید فلان نهاد حقوق بشری که بنده تا فیها خالدون به مناسباتش انتقاد دارم فکر کند من میروم و در پنل آنها داد سخن میدهم از حق کودکان کارگر ایرانی؟! ( که اگر رفته بودم و آدم پیگیری بودم ، تا حالا یک جایزه نقدی یا دست کم یک دیپلم افتخار با قاب شاخ گوزنی دشت کرده بودم و کوبیده بودم به دیوار خانه مان یا شاید هم یک نسخه اش را میگذاشتم بعنوان فرتور فیس بوکم ) بعد دیدم که اینطور نیست. وقتی شما یکهو وِل میشوی در یک برهوت و از متن جامعه ات میخزی به حاشیه، ولو اینکه رادیکال ترین آدم شناخته شده روی کره ی خاکی باشی، تورها برایت پهن است. نه اینکه حضرتعالی موجود منحصر بفردی باشی. خیر! برای اینکه شما را اگر چه بعنوان یک فرد تور می زنند ولی در نهایت انحرافت را به راست، میگذارند به حساب ورشکستگیِ یک جنبش. در واقع شما فقط فکر میکنید که بصورت فردی اشتباه یا انتخاب میکنید، در حالیکه دودِ خبط تان مستقیم توی چشم سرمایه ی اجتماعی میرود که شما را عددی کرده و برایتان هزینه داده. چنانکه در این مورد بخصوص یک تاریخ سرکوب شده از عدم سازشکاری چپگرایان ، با تصمیماتِ کاملا فردیِ یک "شهروند آزاد شده" ، مورد هجوم ایدئولوژیک قرار میگیرد.
هر چه بوده گاهی محترمانه و گاهی کمی غیر محترمانه و اغلب با مسکوت گذاشتن تماسها، خودم را از این بازار مکاره کنار نگاه داشته ام. در ثانی اگر با خودم صادق باشم باید بگویم آخر چه کسی تعیین میکند که یکی مثل من اجازه دارد بشود نماینده یا سخنگو یا حتا کاردرست و کاربلدِ این حوزه. چطور است که فعالان واقعی این عرصه ، در پروسه ی این گزینش ها مداخله ای ندارند و عده ای سرمایه گذار و تعدادی شومن و البته برخی فعال ناآگاه برای خودشان می برند و می دوزند؟ (در حالیکه بنده حتم دارم کودکان کار و فعالان حوزه ی کودک اساسا تشکیلاتی ندارند که بخواهند نماینده داشته باشند. که اگر هم داشتند این حقوق بشری های نازنین باز به جای تشکیلات ، فردمحوری و فرد عزیز هم خودمحوری را در دستور کار قرار میداد)
بدون کمترین تعارفی باید بگویم جمهوری اسلامی ایران را یکی از عمده ترین ناقضین حقوق کودکان ، کودکان کارگر و مهاجرین میدانم. سالها در این حوزه فعالیت کرده ام و بیش از این، سالها به این مسائل فکر کرده ام. ولی انصافا هرگز دست و دلم نمی رود ، تجارب و گزارشهای منتشر نشده ام را دستمایه ی چهار فقره " اوه مای گاد " گفتن سوپر کافه نشینهای اروپایی بکنم. 
در واقع اینجا ما با یک مساله ی بنیادین در حوزه ی زندگی شخصی مواجهیم و یک دوگانه ی ایدئولوژیک . مساله ی بنیادین اقتصاد است و میل همگان به زیستی حتی المقدور بی دردسر. روی همین بنیاد ، تمناها و توانایی های شخصی هم نقش بازی میکند. مثلا همه ی ما که خاستگاه طبقاتی مشابهی نداریم. یا همه ی ما که چهار تا رفیق سرخط و همیشه منتقد کنارمان نداریم. یا همه ی ما که به یک اندازه طاقت مقاومت نداریم. (راستش آدمهای زیادی را میشناسم که زیر شکنجه مثل کوه مقاومت کرده اند ولی زیر پیشنهادهای مالی و خرید پرستشژ وا داده اند. )
آن دو گانه هم از این قرار است که آرایش رسانه های جریان اصلی اپوزیسیون مشخصا به دو صفِ لابیستهای حاکمیت و لابیستهای نئوکانها و صهیونیستها تقلیل پیدا کرده است. دسته ی اول مثل آب خوردن اخبار اقتصادی را جرح و تعدیل میکنند و رخدادهای سیاسی حاشیه را سانسور ، و اساسا از امر سیاسی در ایران را به یک جور کنش پر فیس و افاده ی روشنفکرمآیانه تقلیل میدهند. ( البته همینها هم هستند که با وجود خارج نشین بودن، به خیلی از این کمپینهایِ شیک و مجلسی داخل کشور و موج هشتک زنی و خیزش لایک زنی ، جهت میدهند. ) دسته ی دوم هم تا دلتان بخواهد سیاه نمایی میکنند و عربده کشی و مثلا هیچ ابایی ندارند که برای بُلد کردن اعدام در ایران کلا بر پروسه ی اعدام در عربستان یا نقض حقوق بشر در استرالیا و ... ماله بکشند. در این میانه یک اکتویسیت ، سرانجام یک آب زمزمی برای غسل کردن یکی از این دو می یابید و به خوبی و خوشی به زندگی سیاسی و البته اقتصادی تان ادامه میدهد. 
اینهمه را گفتم که اینرا بگویم! 
ما ( چپی را عرض میکنم که چس مثقال برای خودش و طبقه اش هویت و پرنسیپ قائل است ) به هر دو دسته انتقاد بنیادین و با هر دو گروه مرزبندی ایدئولوژیک جدی داریم. در عین حال پول و پله هم نداریم که رسانه هوا کنیم. همین چهار تا رسانه ی فسقلی موجود هم سایه ی هم را با تیر میزنند؟ چه کسی باید خبررسانی کند و به خلایق تحلیل بدهد و صدای فرودستان باشد؟ این سوال را جدی میپرسم؟ چه باید کرد؟ من پایه ام هر دو طرف این جدال ایدئولوژیک را که هیچکدام هم نسبتی با تهیدستان ندارند بزنیم. اما چه داریم جایش بگذاریم؟ قرار است کاری بکنیم یا نه؟ اصلا می توانیم؟ مثلا می توانیم از محو شدن رفیقی که هزار تا کار از دستش برمی آید در زندگی شخصی و امورات روزمره جلوگیری کنیم؟ می توانیم چهار تا کار از چند تا آدمی که با وجود بی پولی و نداری و انزوا انجام میدهند را بدون حب و بغض شخصی به خوانش بگیریم؟ نمی دانم ولی باید همچنان پرسید که " چه باید کرد "؟ بدون پاسخ دادن به این پرسش ، احتمالا باید پذیرفت که ما برخلاف داد و قال همیشگی در نقد سنتهای نسل پیشین چپگرایان ، کمترین برگی به دفتر مبارزات چپ ایران اضافه نکرده ایم جز اینکه یا با نوستالوژی آن دفتر شبها را سر میکنیم و یا اینکه با لگدمال کردنش فکر میکنیم ، طرحی نو در انداختیم و چپی دیگر گونه شدیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

خودسانسوریِ اعتدالی!

یک : " منیژه حکمت " کارگردانی است که بیش از فیلمهایش به واسطه ی مواضع سیاسی و انتقادت اش از رانت و رابطه شناخته میشود. حکمت و بسیاری از دوستان همفکر او همواره برخی از فیلمهای پر فروش را با تاکید بر بهره های "آنها" از رانت و حکومتی بودن مورد انتقاد قرار داده اند. مشخصا یکی از این چهره های حکومتی، " مسعود ده نمکی " است که دست بر قضا " پگاه آهنگرانی " فرزند منیژه حکمت مدتها با او وارد چالش ، نامه نگاری و مستند سازی شد. ( در حالیکه حکمت او را مقصر دستگیری فرزندش میدانست ولی ده نمکی در مصاحبه ای اعلام کرد نه تنها در این ماجرا نقشی نداشته ، تنها کسی بوده که برای آزادی فرزند او وساطت کرده و امکان ملاقات حضوری را فراهم کرده است! )

دو : یکی از اتفاقات با اهمیتی که با سکوت معنادار رسانه ای برگزار شده ، همکاری منیژه حکمت یا " علی سرتیپی " تهیه کننده ی دو کار آخر ده نمکی با نامهای " رسوایی " و " معراجی " هاست. سرتیپی از جمله سرمایه گذاران سینمای ایران است که بیش از هر مولفه ی دیگر ، به گیشه اهمیت میدهد و همین اهتمام باعث موفقیت و رونق کسب و کار هنری او شده است. طبیعی است که او به عنوان یک سرمایه دار/سرمایه گذار ، بیش از هر چیز به بازگشت سرمایه و سود می اندیشد . حال مجرای تحقق این مهم ، "شهر موشها" و " شکاف " باشد یا " معراجی ها " و رسوایی " ، توفیر ویژه ای ندارد.

سه : ضرب المثالی داریم بدین مضمون که " دیگی که برا من نمیجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه " . با مقادیری از شیطنت می توان این مثل را تا مرزهای اقتصاد سیاسی پیش برد. جایی که فرهنگ و سیاست و ... بیش از هر عامل دیگر در خدمت اقتصاد هستند. در واقع شما با هر منبع اقتصادی همکاری میکنید، ولی مدعی می شوید که برخلاف یک مرتجع در خدمت تغییر وضع موجود هستید. این مدعایی است که هنرمندانی مانند "حکمت" تا زمانی روا میدارند که دیگ اقتصاد برای آنها نجوشد و بگویند " اعتراض می‌کنم زیرا هیچ منافعی نداریم و دلم برای سینما سوخته است‌ ". مدعایی برآمده از نوعی بازی زبانی برای سوپوش گذاشتن و انکار نسبتِ هنر آنها با نظم حاکم. در حالیکه "هیچ اثر هنری بی‌جهت نیست، هر اثر هنری دارای موجبیت است، یعنی به شرایطی ارجاع می‌دهد و پا در هوا نیست. به بیرون از خودش ارجاع دارد. هر اثر هنری یک سفارش است ... شما یک زمان سفارش را از دربار می‌گیرید و یک زمان از طبقه‌ اجتماعی. حالا طبقه‌ اجتماعی شما بورژوازی‌ست، بازار است، از شما فلان رمان را می‌خواهد. "

چهار : در نهایت وقتی این منبع به آنان نردیک، سرمایه شان به ثروت تبدیل و انتقاداتشان در مرزهای مشخص پذیرفته شد، نه تنها دم از اعتراض فرو می بندند بلکه حتا از دخیل کردن منفور ترین چهره های فرهنگ و رسانه در پروژه های خود ابایی ندارند. پروژه هایی که گویا تنها تا وقتی در دست "دیگری" است اهرم سرکوب است و به محض جابجایی حتا سرکوبگر را نیز تطهیر میکند. نمونه ی این امر را میتوان در همکاری " کامران نجف زاده " ، مجری و گزارشگر وقیح برنامه ی بیست و سی با پروژه ی فیلم سینمایی شکاف و بازی دادن به فرزند خردسال او دید. فردی که یکی از بهترین اکتشافات رسانه ی ملی برای پاپولار کردن بازجو/ژورنالیست ها بوده است. در واقع همانطور که " سینمای حکومتی " ده نمکی را از اکتویستی چماق دار پس پشت دوربین داری مخفی کرد، اکنون وقت آن رسیده تا " سینمای شریف و انتقادی " ایران دوربینِ کثیف نجف زاده و امثالهم را درون بدنه ی سینما جذب و بر آن کودِ فراموشی بپاشد.

پنج: گزارشگری از علی سرتیپی می پرسد آیا خلاء برخی کارگردانان صاحب نام را در جشنواره احساس نمی کند؟ او میگوید. نه. اینها برند هستند ولی فروش ندارند. اگر جای کسی خالی باشد کسی نیست جز " آقای ده نمکی ". بله جای امثال کاهانی خالی نیست چون بقول فراستی فیلم هایش " آشغال " است. کاهانی معتقد است سینما از خود این سینماگران ضربه می خورد چرا که آنها " خنثی " هستند و میزان عقب نشینی شان "حیرت انگیز " است. جملاتی که یادآور یادداشت " محمد رضایی راد در مورد نشست سینماگران با حسن روحانی است : " روحانی گفت «کارمند دولتی نمی‌تواند ناظر خوبی برای هنر محسوب شود. چرا نظارت بر سینما، کتاب و موسیقی را به اهلش واگذار نکنیم؟». روحانی سیاستمدار با تدبیری‌ست و این نمونه‌ای از تدبیر اوست. نتیجه‌ی اعتماد رییس‌جمهور به هنرمندان نه اعتماد به قوه‌ی خلاقیت آنان، بلکه در واقع سپردن سانسور به خود آنان است. واقعاً در میان آن جمع هنرمند و اندیشمند هیچ‌کس به نتیجه‌ی هولناک این گفته اندیشیده است؟ "

شش : نتیجه ی هولناک این است! نتیجه ای که پیشتر از این رقم خورده ولی هر بار با شعبده ای متفاوت. شعبده ای که گله ، تقوایی، بیضایی ، نادری و امثال اینها را از سینما حذف و حاشیه نشین کرده است. شعبده ای که گاه به چوب تهدید " سعید امامی " و گاه به لبخند ژکوند سینماگرانِ خاتمی/ روحانی چی طلسمِ سرکوب را بر پیشانیِ هنر این کشور کوبانده است. سینمایی که به ذائقه ی متوسط الحالان ، خود را بر پله های صحنه های جهانی بالا میکشد ولی هیچ " مارلون براندویی " ندارد که سرخ پوستی از تبار مطرودان را بر استیج بفرستد. براندویی که نامش را از فیلم "كرستیف‌كلمب‌ " بیرون بکشد ، زیرا آخرین نسخه ی فیلم " كشتار جمعی‌ سرخپوستان‌ را افشا نمی‌ساخت‌ " . سینمایی سرشار از " چ " ها و " ماهی سیاه کوچولو " های دروغین ، که با هر جان کندنی سعی میکنند کشتار را کتمان کنند. سینمایِ سانسور، سکوت، سرمایه ...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۹, یکشنبه

" سرمایه جنسی" و " زنان آهن ربایی "

- یکی از مسئولان کمیته ی امداد گفته است : " نتایج پژوهش انجام شده در کمیته امداد نشان می‌دهد، بیشترین دارایی دختران مددجو علی رغم فقر اقتصادی آنها، لوازم آرایش است. " (1)

 - دنبال متنی میگشتم برای دانلود که با کتابی برخورد کردم تحت عنوان " زنان آهن ربایی ". کتابی  که بصورت گسترده در بسیاری از سایتهای پر بازدید دانلود کتاب فارسی لینک شده است. کتابی رایگان که ظاهرا حاوی چهار راز است ! " ۴ رازی که اگر بدانید هر مردی را می توانید شیفتۀ خود کنید!! " در معرفی مخاطب با این پرسش مواجه میشود که چرا هفتاد و پنج درصد زنانی که در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل می کنند توانایی ارتباط صحیح  با مردان ندارند؟! از همین روست که تهیه کنندگان کتاب بر آن شده اند تا راهکاری را نشان دهند که " حتی مردان بد قلق و سر سخت در کنار جذابیت شما ذوب می شوند. " (2) 


  - کمی چیپ و کاملا بازاری به نظر می رسد. شاید نمونه هایش را هر روز در اینترنت می بینیم. اما سرفصلهای کتاب، شباهت قابل ملاحظه ای با پروژه ای دارد  که از پشتوانه ی نظری و آکادمیک برخوردار است. مثلا من کتاب " سرمایه جنسی " کاترین حکیم ( جامعه شناس بریتانیایی ) به خاطر آمد. (3) ایشان ضمن نقد به دیدگاههای چپگرایانه ی فمینیسیمی ، خواستار آن شده بود تا به جای دامن زدن به ادبیاتی نظیر کالایی سازی زنان و ... از مولفه هایی نظیر لوندی ، آرایش ، جلوه گری و تمایلات جنسی ، بمثابه ی سرمایه ی زنانه بهره گرفت چرا که به زعم وی میل و شهوت همیشه از طرف مردان وجود دارد و می توان از آن به عنوان منبع تمام نشدنی سود برداشت کرد. به عنوان مثال حکیم استدلال کرده بود که وقتی یک زن از پیش میداند ، ممکن است در قیاس با همرده های مرد خود شانس کمتری برای گرفتن یک پست داشته باشد ، چرا نباید از سرمایه ی جنسی برای سبقت گرفتن از رقبا و علاقمند کردن کارفرما استفاده کند؟

- یکی از صفحات فیس بوکی فارسی زبان و پر مخاطب ، ضمن درج گزارشی از مجله ی فرانسوی " اکو مُد " در رابطه با وضعیت مد و آرایش بین زنان ایرانی می نویسد : "صورت هايى که ديگر واقعی و دل نشين نيستند. زنان ايرانى چهره خود را پشت نقاب سنگينى از آرايش و عمل زيبايى مخفی ميكنند. جاى تعجب دارد زنان اين كشور على رغم آموزه هاى دينى خود شبيه "پورن استارها" و ستاره هاى فيلم هاى پورنو آمريكايى آرايش ميكنند. اين جور صورت آرايى هايى تنهادر فيلم هاى سكسى ديده ميشود ما در خيابان هاى اروپا بسيار كم با چنين مواردى رو برو ميشويم. در ايران صورت زنان بيشتر از آنكه حس خوبى القا كند حس شهوت را بر انگيخته ميكند. خريد و فروش كتاب در مقابل خريدو فروش لوازم آرايشى بسيار بسيار كم و ناچيز جلوه ميكند.در ايران مقدار خريدو فروش يك سال كتاب برابر است با ميزان خريدو فروش يك روز يا نيمه اى از روز ابزار آرايش؛ اين يعنى جهان سوم جايى که مردم آن نسبت به شعور خود بى تفاوت تر از ظاهرخود هستند. " (5)

- آنها بر روی مغز مصرف کننده مطالعه می کنند. در دانشگاه پیرامون رقابت و فروش بیشتر تدریس می کنند و در دانشکده های اقتصاد به آنها که شم دزدی و چپاول بیشتری داشته باشند دکترای افتخاری می دهند. از راه امواج تلوزیونی و بازارهای رسمی و غیر رسمی زباله هایشان را به بازارهای جهان سومی سرازیر می کنند. انقلاب در مصرف هر چه بیشتر را ارجح بر انقلاب اجتماعی و کنترل بر بدن می نامند. و وقتی همه ی کارهای پلشت شان انجام شد و خزانه های شان پر از پول بادآورده شد، از برج عاج تبختر غربی شان ، سرانه ی اندک مطالعه را نسبت به مصرف نوشابه و ریمل و عمل زیبایی ، دستمایه تحقیر می کنند. درست مانند اولین نسل از کاشفان سرزمینهای دور دست که معادن طبیعی مالکان اصلی سرزمینهای تازه کشف شده را به تاراج می بردند و از تن همانها برای بردگی سود می جستند ، کار بیشتر و بی توجهی به فراغت را همچون ارزشهای بشر متمدن جا می زدند . اما وقتی با کشتی های پر از غنایم به سرزمین خود باز می گشتند به استهزای مغزهای فریب خورده می پرداختند. این پروسه همچنان ادامه دارد. حالا صورت و آلت تناسلی و پوست ما لنگرگاه کاشفان است. حالا ما را به  تکوین یافته ترین شکل ممکن به یوغ استثمار می کشند و وقتی بدنمان از دستمان رفت و سوژه گی مان فنا شد، شروع می کنند به برشمردن و قیاس تعداد کتابخانه ها و کتابخوان هایشان.

 - من از دقیق بودن تاثیر کتاب اول از این دومی بی اطلاعم. اما احتمالا همانطور که مارکس برای نوشتن سرمایه،  به درون تار و پود کت و پارچه خزید، می توانم به پس پشت یک رژ لب بخرم و دست از تحقیر مصرف کننده بردارم. هر دانه لوازم آرایشی درست مانند هر دانه از تسبیح ، تلی از متافیزیک را پشت سر خود دارد. صنعت ایدئولوژیک سرسام آوری که آن پشت مخفی شده و ما فقط سر و صورت مصرف کننده را آماج حملات روشنفکرمآبانه ی خود قرار می دهیم. تحقیر فرد به جای حمله به ساختار، دقیقا همان چیزیست که نولیبرالیسم از ما میخواهد . 

حاشیه : برخی پرسشهای کاربران از منبع ارائه دهنده ی کتاب " زنان آهن ربایی " و پاسخهای " مدیریت سایت " :

زهرا : این کتابچه خیلی خوبه…من ۲۷ سالمه و بعد از ۶…..۷ سال تمام این تجربیات رو به دست آوردم.دقیقا صحیح هست.تنها مشکل من این هست که علیرغم جذابیت در صحبت کردن و رفتار محترمانه ی من با دیگران و ظاهرم که آدم های زیادی رو جذب میکنه به سمت من و خواستگار های زیادی که دارم…اما هیچکدوم من رو جذب نمیکنن.هیچکدوم به دلم نمیشینن…واقعا واسه ازدواج دچار نگرانی زیادی هستم.توانایی انتخاب ندارم.هیچکدام مورد پسندم نسیتند و نمیتونم کسی رو دوست بدارم.خصوصا خواستگار هایی که با معرفی دیگران میان…اینوووو چیکار کنم ؟مدیریت سایت: باید خدمتتون عرض کنم این مشکل شما نیست بلکه خیلی از دختر خانمها با مشکل کمال گرایی روبرو هستند . کمال گرایی یکی از دامهای افراد موفق است. مثلا فردی می خواهد همیشه در کلاس نمره ۲۰ بگیرد یا بالاترین نمره . اگر ۱۹ شود دلمرده است. در خرید کردن هم این رفتار با چک کردن گزینه های متعدد و دست آخر حیران از انتخاب و شاید پشیمان از انتخاب. این مشکل در انتخاب همسر تشدید می شود. و اگر از بهار ازدواج بگذرد فرد مجبور است به ازدواجهای بی کیفیت تر تن بدهد که خود مشکل را دوچندان مز کند. در هر صورت شما دنبال همسر مناسب باشید و نه همسر ایده آل که یافت نمی شود.

سین: ممنون از این کتابچه ی پرمحتوا و پرانرژی. مدتیست به یک آقا در یک محیط کاری مرتبط به کارم علاقه مند شدم اما متأسفانه امکان دیدارهای مکرر و تماس تلفنی وجود ندارد. حال نمیدانم باید چه کار کنم و یا چگونه آموزش های این کتابچه را ، انجام بدهم ممنون می شوم راهنمایی بفرمایید .
مدیر سایت: یک مقداری وضعیت شما گنگ است. ولی باید خود را در معرض قرار دهید تا بازخورها را تحلیل کنید. یک مقداری هم از قانون جذب استفاده کنید.یاسمن : با سلام و تشکر از کتاب جالتون. من دانشجوی دکترای حقوق هستم و امروز اتفاقی با سایت شما آشنا شدم. خواهشا یه مطلب برای طرز برخورد با استادهای دانشگاه بنوسید. بعضیاشون اصلا رعایت حال ما خانوما رو نمیکنن!! رفتار برخیشون بی شرمانه است.مدیر سایت: کاملا باهاتون موافقم .. بعضی استادا واقعا شعور و آداب معاشرت حالیشون نمی شه نسرین: فقط افسوس که من سنم رفته بالا !!!!!!!!!!! )))): کاش خیلی از این مطالب ارزشمند رو قبلا می دونستم …به هر حال ممنون از مدیر سایت تک لاوکاربری به نام امین: زندگی هیچ وقت دیر نیست .. هر وقت فهمیدی که چگونه باید زیست اون لحظه اغاز زندگی توست .. سن شما بالا رفته سن روحیتون که دست خودتونه .. مهم سن روحتونه که میتونید جوونشون کنید .. حالا که فهمیدین راه و چاه رو دیگه نا امیدی رو محو کنین ..
   1- لوازم آرایش دختران واجب تر از نان شب !http://www.khabaronline.ir/detail/212523/weblog/sadrolodabaei2- زنان آهن ربایی :http://taklov.com/zanejazzab/3- لینک دانلود کتاب " سرمایه جنسی و نقش آن در مناسبات قدرت جامعه " :http://ketabnak.com/comment.php?dlid=376474- کاترین حکیم جامعه‌شناس برجستهٔ بریتانیایی، عضو عالی بخش پژوهشی جامعه‌شناسی در مدرسهٔ اقتصاد لندن است. او هم‌اکنون عضو عالی مرکز مطالعات سیاست‌گذاری است. تخصص او در جامعه‌شناسی بازار کار، تغییر نگرش‌های اجتماعی، اشتغال زنان و نظریه‌های جایگاه زنان در جامعه‌است. او تاکنون بیش از ۱۰۰ مقاله و آثار آکادمیک منتشر کرده‌است. نظریهٔ او در باب سرمایهٔ جنسی اولین بار در مقاله‌ای در ژورنال دانشگاه آکسفورد به نام «European Sociological review» مطرح شد. این نظریه توجه آکادمیک و رسانه‌ای فراوانی را از سرتاسر جهان به خود جلب کرده‌است.
http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AD%DA%A9%DB%8C%D9%855- لینک در صفحه فیس بوک " مردم تی وی " :https://www.facebook.com/mardomtv/posts/281001255357056برای مطلعه ی بیشتر نگاه کنید به :راديو فرانسه:​ شوق زنان ایرانی برای آرایش :http://baharnews.ir/vdch-znk.23n-zdftt2.htmlحقوق و حریم خصوصی زنان و طرح و نقد نظریه سرمایه جنسی کاترین حکیم :http://www.isa.org.ir/session-report/5104  

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه

در تار و پود اشک و خون



در تار و پود اشک و خون
یا
چه کسانی لباس ما و سود بی پایان صنعت پوشاک را تامین و تضمین میکنند؟!


با وجود روزآمد شدن اشکال مناسبات سرمایه دارانه ، اما همچنان تامین نیروی کار ارزان یکی از پایه ای ترین اهرمهای بازتولید سرمایه و تبدیل آن به ثروت در جیب اقلیتی بسیار کوچک است. اقلیتی یک درصدی که بر پایه ی تازه ترین گزارش موسسه ی تحقیقاتی آکسفام تا سال 2016 جمع دارایی ها یشان ، بیشتر از 99 درصد باقی مانده خواهد بود. سهم این 1 درصد بسیار ثروتمند در سال 2009 از مرز 44 درصد و در سال 2014 از 48 درصد تمام دارایی های جهان عبور کرد و در سال 2016 به 50 درصد خواهد رسید ". (1)
چنین حجمی از ثروت چگونه حاصل میشود؟ آیا تبیین مارکس از متافیزیک سرمایه و تاملات او بر کشف منطق سود و ارزش اضافه، که نشان از نابودی خیل عظیمی از انسانهای فاقد ابزار تولید به نفع پویایی سیستم بود، کارایی خود را از دست داده است؟ آیا این ثروت قائم به استعداد ذاتی مدیران شرکتهای فراملیتی است؟ آیا تصویر دیکنزی از صدها هزار بینوایی که برده وار در موسسات معظم تولیدی رنج می برند ، تصویری است تاریخ مصرف گذشته؟
چنین گمان نمی رود . با اینحال و بر اساس " الگوی کلاسیک دموکراسی در داخل و امپریالیسم در خارج "، سطحی از رفاه به گونه ای برای بخشی از مصرف کنندگان کشورهای در حال توسعه تامین میشود تا از سویی از قدرت خرید و لذات مصرف کاسته نشود و از سویی دیگر کمترین توجه ممکن به پس پشت مراکز خرید پر زرق و برق  جلب نگردد. (2)
برای تحقق چنین شرایط ایدئالی ، سرمایه داری بار دیگر کشتی های خود را به سمت حاشیه ی جهان گسیل می کند و " پرولتاریای بومی " را برای بازتولید فلسفه ی جهانی سازی به بند میکشد.
صنعت پوشاک ، درنگ گاهی است که می توان به ساده ترین شکلی از ویترینهای هنریِ آن تا قتلگاه فرودست ترین مردمان جهان فراروی کرد. صنعتی به شدت تخصصی شده که به طور بی وقفه یکی از ابتدایی ترین نیازهای انسان ( تامین پوشاک ) را مدیریت و کنترل می کند. صنعتی که یکی از عامیانه ترین عرصه های درونی سازیِ فلسفه ی " بازار و رقابت آزاد " است . فلسفه ای که با کمک رسانه های جهان آزاد ، جنون مصرف را بازتکثیر میکند وخیل مصرف کنندگان را به سمت فروشگاههای لیبرالیزه  شده ی لباس سوق میدهد! بزرگترین کمپانی تولید پوشاک دقیقا همانها هستند که کلیشه ای ترین " سود کمتر و فروش بیشتر " را به عامیانه ترین گفتمان اقتصاد سیاسی بدل میکنند تا مصرف کننده با هر میزان از درآمد ، خرید فراوان و اقتصادی را تجربه کند.  


در واقع آنچه وبلن در کتاب " نظریه طبقه تن آسا "،  "مصرف تظاهری " می نامد ، درست از همین معرفت شناسی اقتصادی مخاطب مایه میگرد که درک صحیحی از تمایل مشتری با کفِ درآمد به چیستی رنگ لباس و طرح از نگاه آنان دور نمی ماند. (3)آنچه باید از نظر مشتری دور بماند، پروسه ی جانکاهی است که به رونق سوپر مارکتها و زرق و برق ویترینها می انجامد. هیبت مخوفِ چرخه ی تولید که ارتشی از کودکان و تهیدستان دو افتاده ترین نقاط جهان را به خدمت گرفته است تا با کمترین میزان هزینه ی سیاسی و اقتصادی ، بیشترین بهره وری ممکن تامین شود. پروسه ای پیچیده که از لحظه ی پاشیدن بذر در مزارع پنبه تا حمل کالا و تولید مسنوجات و نهایتا خروج پوشاک از ماشین تولید، به بی رحمانه ترین شکلی استمرار می یابد.اجازه بدهید برای حصول درکی ساده از این پروسه، ابتدا سری به مزارع پنبه در ازبکستان بزنیم.  جایی که میلیونها انسان با محرومیت از ابتدایی ترین حقوق خود ، و با معجزه ی دولتی متوحش ، پایه ای ترین ماده یخام صنعت پوشاک را تولید می کنند.ائتلاف کارگری و حقوق بشری با نام " جنبش پنبه " ، در یکی از گزارشات خود ذکر میکند که " با شروع فصل برداشت پنبه در ازبکستان و بسیج عمومی دولت برای برداشت این محصول، دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها را تعطیل و استادان، دانشجویان و دانش‌آموزان را مجبور به حضور در مزارع پنبه می کند ". طبق همین گزارش مقامات دولتی همچنین شهروندان آسیب‌پذیر " را با خشونت‌های فیزیکی، اخراج از کار، قطع مزایا و حقوق اجتماعی و حتی قطع حقوق بازنشستگی تهدید کرده است ." (4)
بر اساس گزارشهای مستند دست کم دو میلیون نفر که شامل بیش از پانصد هزار کودم می شوند ، در شرایطی برده دارانه ناگزیر از کار روی این زمینها هستند آنهم در شرایطی که یا اصلا دستمزدی در کار نیست و یا به میزانی بسیار ناچیز خواهد بود.


موسسه ی " ضد برده داری " بریتانیا گزارش می کند که هر فرد در طول روز می بایست مقدار مشخصی برداشت کند که در پایان فصل برداشت به میزان هفتاد کیلو گرم برسد. برای رسیدن به این میزان مشوقهایی در نظر گرفته می شود و البته مجازاتهایی نیز برای کسانی که کار خود را به نحو احسنت انجام ندهند. به گزارش این موسسه کودکانی از کار در این مزارع امتناع یا مبادرت به فرار کنند به اخراج از مدرسه یا ممانعت از تحصیل تهدید می شوند. (5)
بدین شکل است که کمپانیهای تولید پوشاک، بدون آنکه نیاز داشته باشند مستقیما خود را درگیر این پروسه ی بدسیما کنند با کمک از دولتی فاسد، مواد اولیه ی ارزان قیمت را بدست می آورند و بدون کمترین  اعتراض از طرف نهادهای حقوق بشری، محصول مورد نیاز را به تولیدی های شرق آسیا منتقل می کنند.این محصولات پس از برداشت برای تسویه ، خلوص و ترکیب ، روانه ی کارگاهها و کارخانه هایی در بنگلادش می شوند. جایی که زنان و کودکان بسیار مستمند ناگزیرند بین ده تا دوازده ساعت در روز کار کنند. در برخی مواد کودکان به شهرهای محل استقرار کارخانه فرستاده می شوند و آنها تنها یک یا دو بار در طول سال قادر خواهند بود تا با والدین خود دیدار کنند. برخی کودکان نیز همراه والدین خود در خانه های محقر در نزدیکی محل کارخانه ها مستقر می شوند. (6)فرایند سود دهی این صنعت در برخی کشورهای آسیایی نظیر هند، پاکستان و بنگلادش به گونه ای که سن ده سال سن بدیهی برای ورود به بازار کار محسوب میشود. اگر چه در ورود کودکانی در زیر سن ده سال نیز اتفاق شاخصی محسوب نخواهد شد! دستمزدهای این کودکان طبق گزارشی که در سال 2012 از سوی یک سازمان دیده بان حقوق بشر در سوئد منتشر شده است، چیزی در حدود صد و هشتاد تا چهار صد کرون در ماه است. رقمی در برخی گزارشهای مستقل تا پنجاه کرون در ماه نیز گزارش شده است. (7)   


علاوه بر این هستند بسیاری از کودکان در هندستان و پاکستان که دور از دیدگان هر گونه نهاد مسئول در خانه ها کار می کنند. بخشی از این کودکان که تا یک پنجم از کل جمعیت کودکان کار در هندستان را در برمیگیرند، در منازل مشغول تهیه غذا و ارائه خدمات به بزرگسالان کارگر خود هستند.مواد الیافی به کار برده شده در این صنعت نیز دارای میزان بسیاری بالای ریزگردهایی است که براحتی تا اعماق ریه نفوذ میکنند. بیماریهای دستگاه بینایی و عفونتهای پوستی در کنار دسترتسی نداشتن به خدمات اجتماعی و بیمه های درمانی ، ناامنی شغلی روزانه و نیز فقدان اتحادیه های حمایت از حقوق کارگران، وضعیت شاغلان این صنعت را عموما و کودکان به کار گرفته شده در این حوزه به خصوصا به جهنمی تمام عیار تبدیل کرده است. (9)" شرکت‌های چند ملیتی با انتقال بخشی از خط تولید کارخانجات خود به کشورهای آسیایی- بخصوص در این شرایط بحران سرمایه‌داری- در پی یافتن کارگر ارزان قیمت و بدون داشتن هیچ نوع حق و حقوقی می‌باشند. در ضمن ثروتمندان محلی که به جرگه میلیاردرهای جهانی پیوسته‌اند نیز کم نیستند. صاحبان غول فولاد- کمپانی آرسلر- فلز، صنایع  Reliance، صنایع داروسازی Sun ، Wipro  و بسیاری دیگر را می‌توان نام برد. ۱۹/۵ میلیارد دلار سود برای بنگلادش، ۱۶ میلیارد برای ویتنام، ۵/۳ میلیارد برای کامبوج که از حاصل دسترنج ۴ میلیون کارگر در بنگلادش ، ۱/۵ میلیون در ویتنام و ۶۱۵۰۰۰ در کامبوج که در این صنایع مشغول هستند حاصل شده است. " (10)در واقع آنچه فرایند انتقال صنایع به کشورهای در حال توسعه نامیده میشود و کشورهایی نظیر ویتنام، بنگلادش و اندونزی را به عنوان بزرگترین تولید و صادرکنندگان پوشاک جهان معرفی می کند، از یک سو در پای بر اشتهای سیری ناپذیر امپریالیسم برای انکشاف بازارهای بیشتر و بیشتر دارد و از دیگر سو پا بر گرده طبقه ی کارگری بگذارد که  باید در چنین شرایطی به کار کردن ادامه بدهد: " در نیکوماس تنبیه بدنی هم برای کارگرانی که اضافه کاری انجام ندهند بکار گرفته می شود. مثلا مجبور می شوند کارخانه را نظافت کنند و بقیه زمانی را دیگران کار می کنند بدون حرکت در کنار ماشین خود بایستند. در یک مورد کارگری را در یک اتاق دربسته بدون پنکه و بدون اجازه رفتن به توالت تمام روز نگهداشتند. گذشته از این اجبارها، کارگران به دلیل این که دستمزدشان ناچیز است و کفاف مخارج زندگی شان را نمی دهد مجبور به اضافه کاری هستند. از هر ۵ کارگر یک نفر یعنی ۲۰% همه کارگران هفتگی به ۵۰ تا ۶۰ ساعت کار نیاز دارند تا کفاف مخارج زندگی شان را بدهد. این کارگران وضعیت شان از دیگران بهتر است اما اکثر کارگران برای گذران زندگی به ۵۰ تا ۶۶ ساعت کار هفتگی نیاز دارند. یک کارگر دوزنده کارخانه که برای ادیداس و نایکی تولید می کند، می گوید که هر روز باید ۳۵۰ قطعه لباس را به هم بدوزد و برای این که به این هدف برسد باید از ساعت ۷:۳۰ صبح تا ۹ شب کار کند واجازه ندارد قبل از پایان کار به خانه برود. " (11)


از طرف دیگر در مواقع فرا رسیدن بحرانهای گاه و بیگاه سرمایه داری و با توجه به اتصال زنجیر وار تمام شبکه ی جهانی تولید، نوسانات بازار بورس نیویرک می تواند بیش از آنکه دامن سهامداران موسسات مالی را بگیرد، زیر پای همین کارگر بخت برگشته را در حاشیه ای ترین کارگاههای زیر زمینی "جاکارتا" و " دهلی" خالی کند.
از این دست گزارشها و آمار و ارقامی که در مجموع نشان بدهند صدها میلیون انسان تنها در قاره ی آسیا برای تامین مایحتاج بازار مصرف به برده گی واداشته می شوند کم نیست. آنچه اندک تبیین و تحلیل محتوای این گزارشها و شفاف کردن ذهن مصرف کننده نسبت به کالایی که تار و پودی از خون و رنج دارد. باید برای بسیاری از مصرف کنندگان کمپانیهایی نظیر اچ اند ام ، مشخص شود که نه ارزان فروشی هزاران شعبه ی این کمپانی از سر خیر خواهی است و نه کمک سی میلیون کرونی این شرکت به نهادهای کم خاصیتی مانند یونیسف و آنهم برای آموزش و تحصیل کودکان شرق آسیا. (12) شرکتی که بیشترین نقش را محرومیت کودکان این منطقه از جهان در محرومیت از تحصیل و ابتلا به بیماری و مرگ زودرس و رنج و مشقت دائمی ایفا میکند. کمپانی ای که یکی از عمده ترین مشتریان دست به نقد پنبه ی ازبکستان است و بدون کمترین اعتراضی به شرایط مرگ بار محصول بدست آمده، امکان شادی دولتمردان فاسد این کشور و کشورهایی نظیر پاکستان را فراهم می کند.



در ایران نیز  با وجود روند تصاعدی خروج کودکان تهیدست از چرخه ی تحصیل و ورود آنها به بازار کار، نهادها و موسسات بورژوایی با تبلیغات گسترده و بهره گیری از شعارهای عامه پسند، بسیج شبه هنرمندان ، تقلیل کار تشکیلاتی به خیریه و ... دست اندرکار نهادینه سازی کار کودک و گریز ناپذیری منطق توسعه ی سرمایه دارانه از مزایای کودک کارگر هستند. موسساتی که با پشتوانه ی بازوهای آموزشی دولتی ، آموزش حرفه ای کار به کودکان را در دستور کار قرار میدهند و از طرفی با برجسته کردن سویه های فردگرایانه و ذات گرایانه ی بزهکاری ، سعی می کنند کودک خیابانی را از کودک کار منفک کرده و اذهان عمومی را به نفع کارفرمایان دستکاری کنند.

در مجموع چنین به نظر میرسد که تامل بر ساز و کار بهره کشی از نیروی کار ارزان قیمت ، خاصه کودکان کارگر شاغل در صنعت پوشاک می تواند منطق بنیادین این شاخه ی پر منفعت از صنعت را برملا کند . در واقع کثیری از تولید کنندگان و توزیع کنندگان این اجناس با با به کار گرفتن همین منطق است که امکان بقا در بازارهای به شدت نولیبرالیزه شده بدست می آورند. امکانی که باعث می شود کودکان در کشورهایی که با سرعت به سمت جذب شدن در بازارهای جهانی و پروسه ی جهانی سازی پیش می روند ، به سوژه ی حاضر و آماده ی استثمار بدل گردند. 

حداقل کاری که از فعالان عرصه ی دفاع از حقوق و حق کودکی برمی آید تدقیق بر این پروسه و روندهای مشابه تولید و ایضاح آن برای مصرف کننده ای است که علی العموم بدون هیچ گونه آگاهی و تنها با تکیه بر تهیه اجاسی از این دست، به اشتیاق تنبهکاران اقتصادی برای نابودی جان و روح میلیونها کودک ترغیب می شوند. 
این یادداشت بنا ندارد به ارائه ی راه و راهکاری بپردازد اما دست کم شاید بتواند یک بار دیگر امور رومزه ای را که از فرط تکرار به عادت اجتماعی ما بدل شده اند، مورد بازبینی قرار دهد ...



(1) نیمی از ثروت جهانی در دست یک درصد جمعیت جهان http://www.dw.de/%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86/a-18200922(2) رجوع کنید به :
ایدئولوژی نولیبرال  / گردآوری و ترجمه پرویز صداقت ، تهران: موسسه انتشارات نگاه ، 1387(3) نظریه طبقه تن آسا / تورستین وبلن ، ترجمه فرهنگ ارشاد ، تهران : نشر نی ، 1383(4) برداشت پنبه، دانشگاه‌ها و مدارس ازبکستان را تعطیل کرد
http://isna.ir/fa/news/93071609447/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2%D8%A8%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86     DEMAND end of cotton crimes from the government of uzbekistan (5)
http://www.antislavery.org/english/campaigns/cottoncrimes/default.aspxTvångs- och barnarbete hos underleverantörer till H&M  (6)
http://www.swedwatch.org/sv/2014/11/28/tvangs-och-barnarbete-hos-underleverantorer-till-hm#(7)http://www.svd.se/nyheter/inrikes/barnarbete-bakom-h-m-plagg_628467.svdhttp://www.va.se/nyheter/2014/09/26/barnrattsfragor (8)
http://www.miljomagasinet.se/artiklar/mode16_3.htm (9)
http://etehadkargar.blogspot.se/2013/11/blog-post_2573.html (10)
http://www.simayesocialism.com/?p=2744(11)
https://unicef.se/partners/hm(12)